تبليغاتX
عاطفه های مرده
سلام اول ماجرا با دوست داشتن شروع شد و.....
به تو گفتم دل من                                                                       توی رنگین کمون ایندل 

ابر بهاره                                                                                     خداییش بوی بهشته

شایدم یه دریا                                                                             آسمون وکهکشونم 

یا آسمونه                                                                                   پیش من کم آورده

کی می دونه                                                                               دل من تنهاترینه  

کهکشونه                                                                                    رسم عشقه کارش همینه 

دل من آبیه آبی

وسطاش قرمز عشقه

 

+ نوشته شده در  88/06/03ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

شاید آن ستاره که بی تاب نگاه تو بود

در ورای تنهایی تکه ای از روی تو بود

شاید آن قصه ی نمناک باران و تنهایی

در دلم شرح غم دلبری های تو بود

زندگی را همه بر مهرت بنا کردم ولیک

چشمان تو از من روی بگرفته بود

تکیه کردم همه بر غم و تنهایی و فراق

دل به دنیا بستنم از پریشانی روی تو بود

 

+ نوشته شده در  88/06/01ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

وصیت نامه م روی میز مادرم

قصه های غصه های دیگرم

گرچه تنها من نیستم

در این شهر خون

رود و نهر و گوچه پر ز خون

ای برادر برادر را نکش

قابیلا برادرت را نکش

آنکه حکم در قتل برادر می دهد

مادر را هم به کام غم می دهد

***

دیده هاتان پر خون برادرم را کشتند

لاله هاتان واژگون خواهرم را بردند

دیشبی در ازدحام کوچه های پر بلا

ریختند و پدر دختر هفت ساله را هم بردند

ابن چه رسم ثار اللهی است

این چه قبله یا که قبله آرایی است

به کدامین گناه بزرگ و پلید

بردند و کشتند و خون به نا حق ریختند

درد غم در سینه ام بالا گرفت ای برادر

سجاده ات هم پر خون است  

این عکس در صفحه نخست بسیاری از روزنامه های جهان قرار گرفت

+ نوشته شده در  88/04/02ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

انگار تو دیگه داری می ری

اما سلاممو به خدا برسون

بگو گناهکاره اما قلبش هنوزم باهامه!!!

انگار دیگه عشقم برای چشمات رنگی نداره

دیگه خسته هست از آدمی که

فقط یه آدمه

آره حق داری برو

منم باید برم

قول می دم باشی یا نباشی

گله ای به خدا نکنم

خودمونیم خوشکله توام چزوندی و رفتی

اما نه تو منو سوزوندی و رفتی

آره دیگه تنها شدم

تنها توی دنیا شدم

کاری ندارم که چی بود چی شد

اما بدون!!!

هرچی بود من می گم هیچی نبود

تقصیر تو نیست می دونم

بازی بود الانم تموم شد

+ نوشته شده در  88/01/13ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

کاش اون دو تا چشم سیاهو

جلوی چشمام می دیدم

کاش می شد وقتی بهت می گم دوستت دارم

برق چشماتو ببینم

کاش می شد بفهمی

هیچ چی نیست جز وجودت

نمیدونم تقصیری از من نیست

ندیده عاشقمو نرفته بلد راه

کاش یه روز ببینم اون دو چشمون سیاه

+ نوشته شده در  87/09/06ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

شب است و چشم آینه ها خیس است

نگاه خجالت زده ماه

سو روی آن دور دستهای آرزوست

دریا پلک نمیزند

و هیچ دو یاری آغوش در آغوش نمی آرمند

سایه ی سیاهی از گوشه های سپیده دم می دمد

نه میان گرگ و میش

کاش پهنای دستانت

نوازش گر چشمانم بود

+ نوشته شده در  87/08/24ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

گرفتار نگاهت این منم
جان داده به جان تو منم
گفته باشم اگر دل
تو کنی از دل من
رو به سوی حق خوابم
هر شبم
آسمان و زمین
من فریاد می کنم
عاشق یک لحظه نگاهت
این منم
هیچ وقت نمی دانستم چرا
اما کنون برای رسیدن به خدایم
در آغوش یارم می دوم
تا رساند جان من به جانانم
این منم...

اگر از کویم گذر کردی بعد سالها

بوی جانانم کند بیدار قلب در خاک مرا

 

+ نوشته شده در  87/08/12ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

کاش به لحظه ام تو

جای من باشی

تن تنهایم را به روح غم بسپاری

چندین روز که لحظه هایشان را نیز

حتی یک لحظه تحمل سخت است

آن وقت از من خواهی که تو را به بهایی ناچیز

به جعبه ای پُر در وانهم

نه!!!

نه!من آن نیستم که در غم تنهایت بگذارم

مگر تو تنهایم گذاشتی؟
التماست کردم

التماست می کنم

پیشم بمان هیچ نمی خواهم

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

ما آدمها

پر هستیم از واژه های خالی ، از این همه القاب پوشالی ، انگار عادت کردیم به لاف زدن ،هر چند کم یا زیاد ، روزگارمون  نمی گذره جز به الافی خماری یا گناه ، چرا دیگه کسی وقتی سیب  می خوره بو نمی کنه اونو ، چرا همه به فکر خوردن خودشونن ، یکی نیست به این همه حاجی بگه حجتون قبول ولی واسه خونه یه شمع گذاشتید که رفتید با خرجهایی که می کنید عربستان و آباد کردید؟؟؟
فکر می کنید اگه شما حاجی ها خرج نکنید عربا دست به مکه و مدینه می زنن؟
آره حاجی با این همه گله اما باز اومدم ولیمتو بخورم مثل همیشه جوابت اینه :
"از سفر اومدم می بینی که دستم خالیه!!!"

+ نوشته شده در  87/07/07ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

+ نوشته شده در  87/06/29ساعت   توسط تنها...سکوت 

در اعماق وجودم جاده ای از گذر ثانیه ها نمناک است، قربت خاطره ها در پس پستوی خیالش آبی است و همیشه این سوال در نهانش پیداست: من چرا تنهاام؟؟؟!!! گرچه از من گذر کرده صدها بار باد غمها باز چرا؟؟!!! عشق از من گدر خواهد کرد؟؟؟!!!
صحنه های تاریک واژه های خسته گوشواری در گوش تنهایی ها ،من چرا تنهاام؟ باز ابر دل باریدن گرفت غرش هق هق در آسمان دلم پیداست  رعد آن خاطرات نمناک  که برقش از سینه می گذرد .

اما همچنان من هستم

گرچه تنها، هستم !

روزگارم گرچه پر از خالی به دنبال برق یک نگاهت هستم

لغزش پایم برای آن است که بی تاب تو است

+ نوشته شده در  87/06/29ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

داشتم

سر به زانو می گرفتم

یاسی پیش چشمم

در رویا دیدم

گلی شاداب و سر زنده!!!

اما به دل

زانوی غم بغل گرفته

تنها من می بینمت؟؟؟
سرو والای من

باس بستان من

یاسین قرآن وجودم

زیر پایت سر نهم من

بوسه بر چشمت زنم من

یار من ٬ دلبر من

همیشه دوستت دارم

+ نوشته شده در  87/06/06ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

کاش خدا مرگ من رو نزدیک تر می کرد

کاش هیچ وقت این خفت رو به من نمی داد

خسته ام می خوام سرمو بذارم روی میز کامپیوتر بخوابم

یه خواب طولانی

کاش می رفتم می دوم حام توی جهنمه ولی حداقل از این جهنم بدتر نیست دیگه نمی خوام به چیزی فکر کنم دلم نمی خواد دیگه برام دنیا رنگی داشته باشه خوصله ندارم چند بار باید تکرار شم تا تموم شه ؟؟؟؟؟؟

کاش می شد بمیرم

 

+ نوشته شده در  87/05/19ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

شاید وقتی از غصه بگن

قصه غم انگیز بشه

وقتی از غصه بگن

چشم کسی خیس بشه

شاید اون روزی که دل رنگ بهاری داشتش

دل هیچ کی ابرای مشکی نداشتش

آسمون دلمون پر لکه های مشکیه

غمی نیست مد زمونمون اینه

روزگار پر خط و خطوطه

آسمون ابریه تار  و کبوده

یار بی کسون خودش یه یاری داره

ناز ناز کش هم خریداری داره

اما بی تو دل من سبز و کبوده

اطلسی باغ دلم رنگین کمونه

گل ناز عاشقم ، کفتر باغ دلم

وقتی دل کسی نداشت یه غم داشت

وقتی که تو رو داشت یه غم داشت

وقتی رفتی آسمون ابری شدش

آسمون دل من پر گلهای مشکی شده

دلم شکست اما عزیز

سرت سلامت دلت غم نگیره

ببخشید اگه قافیه ردیفو وزن درست حسابی و این چیزا نداشت م کلا نه بلدم نه دوست دارم یاد بگیرمشون یکی از دوستام سعی کرد عروضو بهم یاد بده فکر می کرد شاعر موفقی می شم اما  هیچ کس تو این دنیا کار نداره تو چی می خوای می خواد اون چیزی که خودش می خواد بشی همین....

همه دنبال اینن که عوضت کنن

وللش بای 

+ نوشته شده در  87/04/30ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

زندگي شايد:

يه چشمه پر آب باشه ، يه دل دريايي هم مي تونه سراب باشه

زندگي شايد يه سبد گل سرخه گرچه پرپر اما روزگار اونو سوزونده

زندگي مي تونه يه كوچه باغ باشه ، كوچه پر چاله چوله اما هميشه بهار باشه

شايد زندگي يه جاده ي آسفالته ، صاف و راحته اما يه ذره ديگه انتهاشه

زندگي اما واسه من برگ زرد درخته، داره مي افته اما دل به آينده بسته

+ نوشته شده در  87/04/25ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

چگونه بگوییم که می خواهم تو بمانی؟؟؟!!!

نمی توانم تو را از یاد ببرم گرچه اینگونه تو راحت هستی و می دانم که آرامشت بیشتر است

هیچ چیز سختر از آن نیست که کسی را دوست بداری و در لحظهای که به تو نیاز است نتوانی در کنارش باشی تا سرش را به سینه بچسبانی!!!

امروز چندین بار با او تماس گرفتم اما "در حال حاضر مشترک مورد نظر در دست رس نمی باشد"

هیچوقت نتوانستم آن کسی باشم که می خواستم برایت باشم.

تو خیلی خوبی اما من....

چشمهایم را می بندم شاید تو را در کوچه پس کوچه های قلبم بیابم در هر گوشه ی قلبم تکیه ای از یادت چسبیده اما آغوشم همچنان خالیست!!!!

چه آرزوی محالی است با هم بودن......

هیچ جکی لبانم را از هم باز نمی کند هیچ حرفی را گوشهایم نمی شنود

فقط دوست دارم با تو باشم و در انتظار روزی که با تو و در کنارت باشم می مانم

این را بدان که دوستت دارم عزیزم....

+ نوشته شده در  87/04/19ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

من به تو تکیه کرده بودم

به تو که پاک و لطیفی

به تو که اقاقیا رو

گلهاشو نمی چینی

به تو گفته بودم؟؟!!!
دلم دل تنگ نگاته؟؟؟
فدای اون چشمات بشم

زمین همش سیاهه

جای تو تو آسمونه

تا بلبلا برات آواز بخونن

قصه ی درد و غمم رو

کاش یه روز

تو عرش بخونن

آره برگشتم برگشتم به این وبلاگ که ماتمکده ی منه اصلا شاد نیستم غمگین تر دمغ تر و پژمرده

شاید روح در من  مرده

 

+ نوشته شده در  87/04/15ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

در تنگه ی خستگی ها می گذشتم

شاید مطلبی برای تو بیابم که باز گو کنم

  به ناگاه یاد آن مرد پیر افتادم

آنکه مرد!!!!

چه شبها که به یاد همسرش گریست

چه روزها که برای شادی فرزندانش لبخند نزد

دوست داشت فقط لحظه ای در آغوشش بگیری

لحظه ای پر از رویا!!!

اگرکودکی به زمین می خورد

گرچه توانی برای بلند کردن نداشت

اما قلبش به تپیدن می افتاد

زیبا بود پشت آن همه چین چروک

دوست داشتن!!!

آری او مرد و در بین ما نیست

شاید خاطره ای یا رهگذری

آن را به یاد ما بیندازد

او نمی میرد!!!

زیرا!!!

مرگ زندگی ای بدون عشق است

 

 

 




 




 

 


و این پیرمرد هم نگران بچه هاش بود
+ نوشته شده در  87/04/12ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

باز هم سر بر شانه ام گذاشتی

تا هرم نفست را پشت گوشم احساس  کنم

یا باز چهره ی نازت را ناز کنم

سر بر روی سرت بگذارم

و ببویم موهای لختت را

و منتظر بمانم تا چشمانت را ببندی

تا ماه را به خوابت بیاورم

دستم را روی گونه ات بگذارم

و باز نازت کنم

صورتت را بچرخانم

و بوسه ای شیرین از آتش لبانت بگیرم

باز هم دست بر شانه ام می کشم

همان جا که جای سر تو بود!!!

اکنون سرت بر کدام شانه تکیه دارد؟؟؟

+ نوشته شده در  87/03/06ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

باز خسته از نگاه عاشقم

بی ترحم رهگذزی دیگر می گذرد

 بی تاب گریان و دیوانه

در آغوش مادر جای می گیرم

اگر او باشد!!!

تخت خوابش فژقژ می کند!!!

تو فکر می کنی او اینجاست؟

او هم مرا در آغوش گرفته؟
دخترک ناز حاکم قلبم!!!

آیا او دوستش دارد؟

کاش می شد مرحمی بر درد عشق گذارد          

تا که آرام در کنار امواج و بر شنهای ساحل

سر به بالین مرگ گذارم

سلام دوستهای عزیز من خوب هستید از نظرات فوق العادتون ممنونم اما مشکلی پیش اومده و اینترنت من محدود شده به طوری که نمی تونم جواب شما دوستان رو بدم و سایتهای محدودی برام باز می شه یاهو و بلاگفا امیدوارم که من رو از یاد نبرید و عذر تقصیرم رو بپذیرید و قول می دم به محض فعال شدن دوباره ی سیستمم به حالت اول قول می دم فعالتر و بهتر  از خجالت دستهای زیباتون که این مطالب رو می نویسه برام در بیام

شرمنده حضورتون و با عذر خواهی فراوون از همه ماتینا ی عزیز شادی جان رویا نایب و خیلی های دیگه که شرم به یاد نداتن اسمشون به چهره ی من همیشه موندگاره و امیدوارم ببخشنم

این منم تقدیم می کنم به همه عاشقهایی که خانواده و مخصوصا مادرشون رو در کنارشون نمی بینن

امضا

تنها...سکوت

+ نوشته شده در  87/02/22ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

عزیزم از من بگذر شاید خاطرام با تو بماند

آرام و خسته و تنها بگذارم تا نگاهت با من بماند

هیچ لحظه ای غم را به چشمانت هدیه نکردم

بگذر تا باز هم نگاه تو را شاد ببینم

نمی دانم شاید من نمی توانم از این کوچه ی خاکی عبور کنم تو بگذر که سخت پای در رکابت می فشارم

چه سخت است نگاه در نگاهت از تو دور شدن  چه غریب است آن دست که به سینه ام می فشارد

و عزیز است آن که از دست رفته است شاید این صبح که از خواب برخیزی دیگر پیامم را بر گوشی خود نبینی

و آن روز

((سلام عزیزم من بیدار شدم )) می شود:

((سلام عزیزم من دیگه هیچ وقت از خواب بیدار نمی شم))

توصیه ای برایت دارم که گناهکاری پیشه نکنی  . من همه گناهانت به گردن نازک خویش خریدارم که تاب درد کشیدنت را ندارم

اما من تمام شدم و به پایان راه زندگی خواهم رسید به پایانی که شاید آن طور که دوست داشتی نبود اما بود

 

+ نوشته شده در  87/02/16ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

سلام عزیزم

خوبی خوشکلم؟ امیدوارم حالت خوب باشه مثل همیشه لبات خندون باشه و با اون چشمای خوشکلت نگاهم کنی.

می دونی چند وقته که ماشین خراب شده نمی تونم بیام پیشت خیلی دلم برات تنگ شده امشبم که مثل همیشه رفتم توی رختخواب فقط یاد تو بودم دوست نداشتم به کس دیگه ای فکر کنم یا حتی یه چیز دیگه .امشب فقط مال توام

اونایی که این نامه رو که برای تو نوشتم رو دارن می خونن شاید تعجب کنن اما من نتونستم بخوابم اون قلب خوشکله که بهم هدیه دادی رو بغل کردم که مثلا آروم شم به یادت بگیرم بخوابم اما اون خرگوشه که گوشاش روی اون قلبه بود می گفتی گوش سمت راستیه لب منه رو نمی دونم چی شد یه دفعه محکم بغلش کردم بوسیدمش قلب رو بغلم گرفتمرفتم توی رختخواب مثل این بچه ها که عروسکشون رو با خودشون می خوابونن گذاشتمش روی قلبم محکم گرفته بودمش انگار واقعا تو اینجا بودی هر لحظه محکمتر و شروع به گریه کردن کردم همین الان که دارم این نامه رو برات می نویسم چشمام پر اشکه نمی دونم چی کار کنم می دونم باید بخوابم ولی فکر کنم تا صبح گریه کنم

از اینا بگذریم ولش کن با این که گفتی نگو با این که کلی محدودم کردی با ابن که خیلی وقتا حرفهات آزارم می ده و با این که خودم رو برای تو شکستم و با توجه به این که آرزویی جز تو ندارم و نداشتم و نخواهم داشت و با تمام مشکلات هنوز هم دوستت دارم خیلی خیلی زیاد همیشه دوستت دارم با این که می دونم اگر با تو باشم به همین صورت مرگم حتمی هست و مطمئنم که قلبم وا می سته اما اگر توام نباشی وای می سته حالا چه یه سال چه پنج سال اما اگر تو باشی توی قلبم حداقل اون دنیا که رفتم خدا پرسید چی آوردی از اون دنیا می گم یه قلب عاشق و دیگه هیچ یه ذره زبونم درازه.

عزیزم من از دار دنیا یچ چیز ندارم سهام یه شرکته که توی وصییت نامه نوشتم به نامت کنن و حتی شماره شناسنامه نام پدر و ... هم گذاشتم.هیچ چیز رو برای خودم توی دنیا نخواستم الا تو خوب این مشکل قلبی پیش اومد و معلوم نیست تا کی زنده باشم برای همین قصد ندارم با تو ازدواج کنم تا زندگیت خراب شه و از اون ور هم نه تو می ذاری ازت دل بکنم نه من می تونم دل بکنم خیلی اوضاع قاراش میشه فقط دوست دارم گریه کنم یا کنار یه رودخونه راه برم که صدای آب آرومم کنه

تو کمکم کن

امضاء

کسی که خیلی دوستت داره  

+ نوشته شده در  87/02/14ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

باغی است در تنهایی قلبم

درخت خورمالویی بی برگ

و رزها که هنوز گل می دهند

یاس که زرد و ضعیف است

و زیر پاهایم زرد ٬گاهی سرخ کمی سبز

آسمانی کبود و گریان

-چه کسی سیلی زده بر پیکر آن نمی دانم-

و من که به پیچ خوردن برگ درختان می نگرم

گونه ام را اشک آسمان تر کرده

نگاهی کمی به اطرف

کاج هم تنهاست

پس باید رفت

و این خواب بی تعبیر یک رویاست

+ نوشته شده در  87/02/11ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

آرام خسته و بی آلایش                                                           کی برون می آید؟

زیر رگبار غم انگیز باران                                                            ماه هم در آمد

پشت در خانه ات نشته بودم                                                    باد رقصید

چشمم خیس ٬پایم سست و تنم می لرزید                                برگها بر تن خسته ام بارید و چسبید

کی برون می آید؟                                                                  چهره ای سپید  
تا ببیند عاشقی را زیر باران٬رویا                                               صاعقه ای زد

قطره ها را از جلوی چشمانم کنار می زدم                                 کی برون می آیدم؟

و باز می نگریستم                                                                ناگهان گرما

دلم خوش بود که سردت نیست                                              بر دل من نشست 

گرچه من خیس گشته بودم                                                   غم ز دل او زدود 

                                                                                       بوسه ای بر لبم

                                                                                       کی برون می آید؟

+ نوشته شده در  87/02/08ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

من که از درد غمت گوشه میخانه سر به دیوار دارم

به کجا قصد آرمیدن دارم نمی دانم

کشته ام و قاتل این نفس من است

جز به قلبم کس را گناهکار نمی دانم

مست بودم ز رخ و روی ماه و دل آرایت

از کجا به این خانه ویران آمدم نمی دانم

شکفه ای جان به طلب٬ باغ هویدا می کرد

چه باغی است که نهالش سوخته نمی دانم

حافظا ناز لبت که چه خوش آواز بودی

که تنها را ز غمی اندر می چه خوش دارد نمی دانم

+ نوشته شده در  87/02/07ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

برگی خشکیده از درخت افتاد                                                  چرخی زد و دوری رفت

به دور خود پیچید و چرخید                                                       رقصان و گریان٬ لرزان

شاخه ای چسبید                                                                  بر زمین سرد و بی روح

باز افتاد و رقصید                                                                    نشت و آرام می چرخید

تکیه کرد بر تن درختی دیگر                                                      عاشقی دیگر آمد  

باران بارید برگ لریزد                                                               برگ را دید!!!! 

پیچ خورد و  چرخید                                                                 بویی کرد و رقصید

نشت بر دیوار خانه ی عاشقی                                                 برگ شادمان

مرد غمگین٬ برگ گریست                                                        عاشق گریان به دور برگ می چرخید

باز باد امانش نداد                                                                  ناگاه پایی سخت

برگ نگاهی بر شاخه ی خود داشت                                          تن برگ را لرزاند

                                                                                         عاشق نالید

                                                                                         و برگ دیگر هیچ ندید  !!!! 

                 

+ نوشته شده در  87/02/06ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

همواره خزان بوی جدایی دارد

چه خزان با من بوی آشنایی دارد

توبه ام را همه عمر شکستم در عشق

چه سرافکنده گشتم پیش غرور ای عشق

هر چه رفتم در جهان اندرون

چیزی نیافتم جز آنکه جملگی اوست

غربت من از غم و عشق و جدایی

نیست تنها و تنهاست دوری از آشنایی

من نمی دانم چه حالم یا این سان چه می دانم

همین دانم تا من من را دارم هیچ نمیدانم

همه عمرم در من خود سوختم ای یار دیرین

چه منی که حتی نباشد تنها را آبرویی

+ نوشته شده در  87/02/04ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

کودکم مُرد نخنيد                                                                        

فرزند هفت ساله ام در تب سوخت و شما بدان مي خنديد                            کودکم

و همچنان همه خندانند                                                                       پسرزيبايم 
چه بازيگري

گويي واقعا فرزند خود را ازدست داده                                                    خدايا... .

پسرم، دودانه ام، مُرد!                                                                       و اين ناله هاي دلقکي بود در سيرک 

شما را به خدا نخنديد                                                                         که براي فرزند مُرده اش بر روي صحنه فرياد ميزد

چه اشکي مي ريزد!                                                                         صحنه سراسر عشق بود ، اما دل بيدار ميخواست و هوش

بازيگر ماهري است                                                                         تا ببيند فرزندي که مُرد

آفرين!

راست ميگويم

اين بازي نيست











 



 



 



 

+ نوشته شده در  87/02/04ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

شاید آن لحظه که سهراب نوشت:

((تا شقایق هست زندگی باید کرد))

خبر از دل پر درد گل یاس نداشت!!!

شاید باید این طور نوشت:

((هر گلی هم باشی...

چه شقایق چه گل پیچک

چه یاس!!!

زندگی اجبار است

لاجرم باید زیست!!!

ببخشید از این نوع کارهای تقلیدی و استاده از متون دیگه بدم می یاد این متن برای یک نفره و اون خودش می فهمه معلوم نیست شاید اون یک نفر تو باشی!!!

+ نوشته شده در  87/02/01ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

بی قرارم بی قرار چشمهای تو چشم به راهم دیوانه ی نگاه تو

گفته بودی بیا در کنارم جان بگیریگرچه من آمدم جان ستان از این دلم تو

من مجنون و تو شیرین فرهاد بودیدل بر من ندادنی دل به عشقت

آتشی بر دل نهادی یار زیبای دل من مستم و در راه جنونم

عاشقانه از تو گفتم نترسیدم ز مرگ و دوزخ راز نهانیش

ای تو آنکه با دل من می کنی بازی بدان یارم تو بودی

چون که این دل را تو دیدی پیر و تنها آرزویش تو بودی

من نکردم جز دل تو آرزویی من به درگاه خداوند و تو بودی

ساز غم بر دل گرفتم بارالاها کن نگاهی بردل من

من هم باشم در نگاهت یکه و تنها روزی آرزویی

لیک باید تو بدانی تنها آن دم باشد درون گوری

+ نوشته شده در  87/01/31ساعت   توسط تنها...سکوت  |