تبليغاتX
عاطفه های مرده
سلام اول ماجرا با دوست داشتن شروع شد و.....
داشتم

سر به زانو می گرفتم

یاسی پیش چشمم

در رویا دیدم

گلی شاداب و سر زنده!!!

اما به دل

زانوی غم بغل گرفته

تنها من می بینمت؟؟؟
سرو والای من

باس بستان من

یاسین قرآن وجودم

زیر پایت سر نهم من

بوسه بر چشمت زنم من

یار من ٬ دلبر من

همیشه دوستت دارم

+ نوشته شده در  87/06/06ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

کاش خدا مرگ من رو نزدیک تر می کرد

کاش هیچ وقت این خفت رو به من نمی داد

خسته ام می خوام سرمو بذارم روی میز کامپیوتر بخوابم

یه خواب طولانی

کاش می رفتم می دوم حام توی جهنمه ولی حداقل از این جهنم بدتر نیست دیگه نمی خوام به چیزی فکر کنم دلم نمی خواد دیگه برام دنیا رنگی داشته باشه خوصله ندارم چند بار باید تکرار شم تا تموم شه ؟؟؟؟؟؟

کاش می شد بمیرم

 

+ نوشته شده در  87/05/19ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

شاید وقتی از غصه بگن

قصه غم انگیز بشه

وقتی از غصه بگن

چشم کسی خیس بشه

شاید اون روزی که دل رنگ بهاری داشتش

دل هیچ کی ابرای مشکی نداشتش

آسمون دلمون پر لکه های مشکیه

غمی نیست مد زمونمون اینه

روزگار پر خط و خطوطه

آسمون ابریه تار  و کبوده

یار بی کسون خودش یه یاری داره

ناز ناز کش هم خریداری داره

اما بی تو دل من سبز و کبوده

اطلسی باغ دلم رنگین کمونه

گل ناز عاشقم ، کفتر باغ دلم

وقتی دل کسی نداشت یه غم داشت

وقتی که تو رو داشت یه غم داشت

وقتی رفتی آسمون ابری شدش

آسمون دل من پر گلهای مشکی شده

دلم شکست اما عزیز

سرت سلامت دلت غم نگیره

ببخشید اگه قافیه ردیفو وزن درست حسابی و این چیزا نداشت م کلا نه بلدم نه دوست دارم یاد بگیرمشون یکی از دوستام سعی کرد عروضو بهم یاد بده فکر می کرد شاعر موفقی می شم اما  هیچ کس تو این دنیا کار نداره تو چی می خوای می خواد اون چیزی که خودش می خواد بشی همین....

همه دنبال اینن که عوضت کنن

وللش بای 

+ نوشته شده در  87/04/30ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

زندگي شايد:

يه چشمه پر آب باشه ، يه دل دريايي هم مي تونه سراب باشه

زندگي شايد يه سبد گل سرخه گرچه پرپر اما روزگار اونو سوزونده

زندگي مي تونه يه كوچه باغ باشه ، كوچه پر چاله چوله اما هميشه بهار باشه

شايد زندگي يه جاده ي آسفالته ، صاف و راحته اما يه ذره ديگه انتهاشه

زندگي اما واسه من برگ زرد درخته، داره مي افته اما دل به آينده بسته

+ نوشته شده در  87/04/25ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

چگونه بگوییم که می خواهم تو بمانی؟؟؟!!!

نمی توانم تو را از یاد ببرم گرچه اینگونه تو راحت هستی و می دانم که آرامشت بیشتر است

هیچ چیز سختر از آن نیست که کسی را دوست بداری و در لحظهای که به تو نیاز است نتوانی در کنارش باشی تا سرش را به سینه بچسبانی!!!

امروز چندین بار با او تماس گرفتم اما "در حال حاضر مشترک مورد نظر در دست رس نمی باشد"

هیچوقت نتوانستم آن کسی باشم که می خواستم برایت باشم.

تو خیلی خوبی اما من....

چشمهایم را می بندم شاید تو را در کوچه پس کوچه های قلبم بیابم در هر گوشه ی قلبم تکیه ای از یادت چسبیده اما آغوشم همچنان خالیست!!!!

چه آرزوی محالی است با هم بودن......

هیچ جکی لبانم را از هم باز نمی کند هیچ حرفی را گوشهایم نمی شنود

فقط دوست دارم با تو باشم و در انتظار روزی که با تو و در کنارت باشم می مانم

این را بدان که دوستت دارم عزیزم....

+ نوشته شده در  87/04/19ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

من به تو تکیه کرده بودم

به تو که پاک و لطیفی

به تو که اقاقیا رو

گلهاشو نمی چینی

به تو گفته بودم؟؟!!!
دلم دل تنگ نگاته؟؟؟
فدای اون چشمات بشم

زمین همش سیاهه

جای تو تو آسمونه

تا بلبلا برات آواز بخونن

قصه ی درد و غمم رو

کاش یه روز

تو عرش بخونن

آره برگشتم برگشتم به این وبلاگ که ماتمکده ی منه اصلا شاد نیستم غمگین تر دمغ تر و پژمرده

شاید روح در من  مرده

 

+ نوشته شده در  87/04/15ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

در تنگه ی خستگی ها می گذشتم

شاید مطلبی برای تو بیابم که باز گو کنم

  به ناگاه یاد آن مرد پیر افتادم

آنکه مرد!!!!

چه شبها که به یاد همسرش گریست

چه روزها که برای شادی فرزندانش لبخند نزد

دوست داشت فقط لحظه ای در آغوشش بگیری

لحظه ای پر از رویا!!!

اگرکودکی به زمین می خورد

گرچه توانی برای بلند کردن نداشت

اما قلبش به تپیدن می افتاد

زیبا بود پشت آن همه چین چروک

دوست داشتن!!!

آری او مرد و در بین ما نیست

شاید خاطره ای یا رهگذری

آن را به یاد ما بیندازد

او نمی میرد!!!

زیرا!!!

مرگ زندگی ای بدون عشق است

 

 

 




 




 

 


و این پیرمرد هم نگران بچه هاش بود
+ نوشته شده در  87/04/12ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

باز هم سر بر شانه ام گذاشتی

تا هرم نفست را پشت گوشم احساس  کنم

یا باز چهره ی نازت را ناز کنم

سر بر روی سرت بگذارم

و ببویم موهای لختت را

و منتظر بمانم تا چشمانت را ببندی

تا ماه را به خوابت بیاورم

دستم را روی گونه ات بگذارم

و باز نازت کنم

صورتت را بچرخانم

و بوسه ای شیرین از آتش لبانت بگیرم

باز هم دست بر شانه ام می کشم

همان جا که جای سر تو بود!!!

اکنون سرت بر کدام شانه تکیه دارد؟؟؟

+ نوشته شده در  87/03/06ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

باز خسته از نگاه عاشقم

بی ترحم رهگذزی دیگر می گذرد

 بی تاب گریان و دیوانه

در آغوش مادر جای می گیرم

اگر او باشد!!!

تخت خوابش فژقژ می کند!!!

تو فکر می کنی او اینجاست؟

او هم مرا در آغوش گرفته؟
دخترک ناز حاکم قلبم!!!

آیا او دوستش دارد؟

کاش می شد مرحمی بر درد عشق گذارد          

تا که آرام در کنار امواج و بر شنهای ساحل

سر به بالین مرگ گذارم

سلام دوستهای عزیز من خوب هستید از نظرات فوق العادتون ممنونم اما مشکلی پیش اومده و اینترنت من محدود شده به طوری که نمی تونم جواب شما دوستان رو بدم و سایتهای محدودی برام باز می شه یاهو و بلاگفا امیدوارم که من رو از یاد نبرید و عذر تقصیرم رو بپذیرید و قول می دم به محض فعال شدن دوباره ی سیستمم به حالت اول قول می دم فعالتر و بهتر  از خجالت دستهای زیباتون که این مطالب رو می نویسه برام در بیام

شرمنده حضورتون و با عذر خواهی فراوون از همه ماتینا ی عزیز شادی جان رویا نایب و خیلی های دیگه که شرم به یاد نداتن اسمشون به چهره ی من همیشه موندگاره و امیدوارم ببخشنم

این منم تقدیم می کنم به همه عاشقهایی که خانواده و مخصوصا مادرشون رو در کنارشون نمی بینن

امضا

تنها...سکوت

+ نوشته شده در  87/02/22ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

عزیزم از من بگذر شاید خاطرام با تو بماند

آرام و خسته و تنها بگذارم تا نگاهت با من بماند

هیچ لحظه ای غم را به چشمانت هدیه نکردم

بگذر تا باز هم نگاه تو را شاد ببینم

نمی دانم شاید من نمی توانم از این کوچه ی خاکی عبور کنم تو بگذر که سخت پای در رکابت می فشارم

چه سخت است نگاه در نگاهت از تو دور شدن  چه غریب است آن دست که به سینه ام می فشارد

و عزیز است آن که از دست رفته است شاید این صبح که از خواب برخیزی دیگر پیامم را بر گوشی خود نبینی

و آن روز

((سلام عزیزم من بیدار شدم )) می شود:

((سلام عزیزم من دیگه هیچ وقت از خواب بیدار نمی شم))

توصیه ای برایت دارم که گناهکاری پیشه نکنی  . من همه گناهانت به گردن نازک خویش خریدارم که تاب درد کشیدنت را ندارم

اما من تمام شدم و به پایان راه زندگی خواهم رسید به پایانی که شاید آن طور که دوست داشتی نبود اما بود

 

+ نوشته شده در  87/02/16ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

سلام عزیزم

خوبی خوشکلم؟ امیدوارم حالت خوب باشه مثل همیشه لبات خندون باشه و با اون چشمای خوشکلت نگاهم کنی.

می دونی چند وقته که ماشین خراب شده نمی تونم بیام پیشت خیلی دلم برات تنگ شده امشبم که مثل همیشه رفتم توی رختخواب فقط یاد تو بودم دوست نداشتم به کس دیگه ای فکر کنم یا حتی یه چیز دیگه .امشب فقط مال توام

اونایی که این نامه رو که برای تو نوشتم رو دارن می خونن شاید تعجب کنن اما من نتونستم بخوابم اون قلب خوشکله که بهم هدیه دادی رو بغل کردم که مثلا آروم شم به یادت بگیرم بخوابم اما اون خرگوشه که گوشاش روی اون قلبه بود می گفتی گوش سمت راستیه لب منه رو نمی دونم چی شد یه دفعه محکم بغلش کردم بوسیدمش قلب رو بغلم گرفتمرفتم توی رختخواب مثل این بچه ها که عروسکشون رو با خودشون می خوابونن گذاشتمش روی قلبم محکم گرفته بودمش انگار واقعا تو اینجا بودی هر لحظه محکمتر و شروع به گریه کردن کردم همین الان که دارم این نامه رو برات می نویسم چشمام پر اشکه نمی دونم چی کار کنم می دونم باید بخوابم ولی فکر کنم تا صبح گریه کنم

از اینا بگذریم ولش کن با این که گفتی نگو با این که کلی محدودم کردی با ابن که خیلی وقتا حرفهات آزارم می ده و با این که خودم رو برای تو شکستم و با توجه به این که آرزویی جز تو ندارم و نداشتم و نخواهم داشت و با تمام مشکلات هنوز هم دوستت دارم خیلی خیلی زیاد همیشه دوستت دارم با این که می دونم اگر با تو باشم به همین صورت مرگم حتمی هست و مطمئنم که قلبم وا می سته اما اگر توام نباشی وای می سته حالا چه یه سال چه پنج سال اما اگر تو باشی توی قلبم حداقل اون دنیا که رفتم خدا پرسید چی آوردی از اون دنیا می گم یه قلب عاشق و دیگه هیچ یه ذره زبونم درازه.

عزیزم من از دار دنیا یچ چیز ندارم سهام یه شرکته که توی وصییت نامه نوشتم به نامت کنن و حتی شماره شناسنامه نام پدر و ... هم گذاشتم.هیچ چیز رو برای خودم توی دنیا نخواستم الا تو خوب این مشکل قلبی پیش اومد و معلوم نیست تا کی زنده باشم برای همین قصد ندارم با تو ازدواج کنم تا زندگیت خراب شه و از اون ور هم نه تو می ذاری ازت دل بکنم نه من می تونم دل بکنم خیلی اوضاع قاراش میشه فقط دوست دارم گریه کنم یا کنار یه رودخونه راه برم که صدای آب آرومم کنه

تو کمکم کن

امضاء

کسی که خیلی دوستت داره  

+ نوشته شده در  87/02/14ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

باغی است در تنهایی قلبم

درخت خورمالویی بی برگ

و رزها که هنوز گل می دهند

یاس که زرد و ضعیف است

و زیر پاهایم زرد ٬گاهی سرخ کمی سبز

آسمانی کبود و گریان

-چه کسی سیلی زده بر پیکر آن نمی دانم-

و من که به پیچ خوردن برگ درختان می نگرم

گونه ام را اشک آسمان تر کرده

نگاهی کمی به اطرف

کاج هم تنهاست

پس باید رفت

و این خواب بی تعبیر یک رویاست

+ نوشته شده در  87/02/11ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

آرام خسته و بی آلایش                                                           کی برون می آید؟

زیر رگبار غم انگیز باران                                                            ماه هم در آمد

پشت در خانه ات نشته بودم                                                    باد رقصید

چشمم خیس ٬پایم سست و تنم می لرزید                                برگها بر تن خسته ام بارید و چسبید

کی برون می آید؟                                                                  چهره ای سپید  
تا ببیند عاشقی را زیر باران٬رویا                                               صاعقه ای زد

قطره ها را از جلوی چشمانم کنار می زدم                                 کی برون می آیدم؟

و باز می نگریستم                                                                ناگهان گرما

دلم خوش بود که سردت نیست                                              بر دل من نشست 

گرچه من خیس گشته بودم                                                   غم ز دل او زدود 

                                                                                       بوسه ای بر لبم

                                                                                       کی برون می آید؟

+ نوشته شده در  87/02/08ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

من که از درد غمت گوشه میخانه سر به دیوار دارم

به کجا قصد آرمیدن دارم نمی دانم

کشته ام و قاتل این نفس من است

جز به قلبم کس را گناهکار نمی دانم

مست بودم ز رخ و روی ماه و دل آرایت

از کجا به این خانه ویران آمدم نمی دانم

شکفه ای جان به طلب٬ باغ هویدا می کرد

چه باغی است که نهالش سوخته نمی دانم

حافظا ناز لبت که چه خوش آواز بودی

که تنها را ز غمی اندر می چه خوش دارد نمی دانم

+ نوشته شده در  87/02/07ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

برگی خشکیده از درخت افتاد                                                  چرخی زد و دوری رفت

به دور خود پیچید و چرخید                                                       رقصان و گریان٬ لرزان

شاخه ای چسبید                                                                  بر زمین سرد و بی روح

باز افتاد و رقصید                                                                    نشت و آرام می چرخید

تکیه کرد بر تن درختی دیگر                                                      عاشقی دیگر آمد  

باران بارید برگ لریزد                                                               برگ را دید!!!! 

پیچ خورد و  چرخید                                                                 بویی کرد و رقصید

نشت بر دیوار خانه ی عاشقی                                                 برگ شادمان

مرد غمگین٬ برگ گریست                                                        عاشق گریان به دور برگ می چرخید

باز باد امانش نداد                                                                  ناگاه پایی سخت

برگ نگاهی بر شاخه ی خود داشت                                          تن برگ را لرزاند

                                                                                         عاشق نالید

                                                                                         و برگ دیگر هیچ ندید  !!!! 

                 

+ نوشته شده در  87/02/06ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

همواره خزان بوی جدایی دارد

چه خزان با من بوی آشنایی دارد

توبه ام را همه عمر شکستم در عشق

چه سرافکنده گشتم پیش غرور ای عشق

هر چه رفتم در جهان اندرون

چیزی نیافتم جز آنکه جملگی اوست

غربت من از غم و عشق و جدایی

نیست تنها و تنهاست دوری از آشنایی

من نمی دانم چه حالم یا این سان چه می دانم

همین دانم تا من من را دارم هیچ نمیدانم

همه عمرم در من خود سوختم ای یار دیرین

چه منی که حتی نباشد تنها را آبرویی

+ نوشته شده در  87/02/04ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

کودکم مُرد نخنيد                                                                        

فرزند هفت ساله ام در تب سوخت و شما بدان مي خنديد                            کودکم

و همچنان همه خندانند                                                                       پسرزيبايم 
چه بازيگري

گويي واقعا فرزند خود را ازدست داده                                                    خدايا... .

پسرم، دودانه ام، مُرد!                                                                       و اين ناله هاي دلقکي بود در سيرک 

شما را به خدا نخنديد                                                                         که براي فرزند مُرده اش بر روي صحنه فرياد ميزد

چه اشکي مي ريزد!                                                                         صحنه سراسر عشق بود ، اما دل بيدار ميخواست و هوش

بازيگر ماهري است                                                                         تا ببيند فرزندي که مُرد

آفرين!

راست ميگويم

اين بازي نيست











 



 



 



 

+ نوشته شده در  87/02/04ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

شاید آن لحظه که سهراب نوشت:

((تا شقایق هست زندگی باید کرد))

خبر از دل پر درد گل یاس نداشت!!!

شاید باید این طور نوشت:

((هر گلی هم باشی...

چه شقایق چه گل پیچک

چه یاس!!!

زندگی اجبار است

لاجرم باید زیست!!!

ببخشید از این نوع کارهای تقلیدی و استاده از متون دیگه بدم می یاد این متن برای یک نفره و اون خودش می فهمه معلوم نیست شاید اون یک نفر تو باشی!!!

+ نوشته شده در  87/02/01ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

بی قرارم بی قرار چشمهای تو چشم به راهم دیوانه ی نگاه تو

گفته بودی بیا در کنارم جان بگیریگرچه من آمدم جان ستان از این دلم تو

من مجنون و تو شیرین فرهاد بودیدل بر من ندادنی دل به عشقت

آتشی بر دل نهادی یار زیبای دل من مستم و در راه جنونم

عاشقانه از تو گفتم نترسیدم ز مرگ و دوزخ راز نهانیش

ای تو آنکه با دل من می کنی بازی بدان یارم تو بودی

چون که این دل را تو دیدی پیر و تنها آرزویش تو بودی

من نکردم جز دل تو آرزویی من به درگاه خداوند و تو بودی

ساز غم بر دل گرفتم بارالاها کن نگاهی بردل من

من هم باشم در نگاهت یکه و تنها روزی آرزویی

لیک باید تو بدانی تنها آن دم باشد درون گوری

+ نوشته شده در  87/01/31ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

تا حالا شده آرزو کنی تمام آرزوهای تو برای یک آرزوی کسی که دوستش داری فدا شود

عشق چه رنگی است؟ رویا چطور؟
ستاره ی اقبال چیست؟

من دیگه دنیا را آن جور که می دیدم نمی بینم . مسخره هست اما الان یه ذره آن طرف تر نشسته ام تا ماجرا ها را از زاویه ای دیگر هم ببینم زاویه ای که هرگز ندیده بودم. آری من عاشقم عاشق دختری زیبا و ناز اما نه برای خودم می خواهمش و نه می خواهم که بی او باشم

من آبجی خودم که هم سنم هم هست را برای یک عمر عشق به خواهر می خواهم و دوست دارم از همین جا به او بگویم خیلی دوستت دارم

عزیزم 

اینم هدیه ی تولد داداش به خواهرش..............

+ نوشته شده در  87/01/30ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

هر کس که در این دور و زمانه عاشق شود باخته است. این را کسی می گوید که خود بازها عاشق شده و بارها هم عاشقش شدند .

کمی فکر کن حاضری برای کسی که عاشقش هستی همه چیز خود را بدهی حتی اگر خودت نیاز مبرم داشته باشی به آن چه که هدیه دادی اما برای تو خودت مهم نیست و فقط آن که دوستش داری ارزش دارد

حال ایرادی که بیشتر دخترها وقتی عشقت را می پذیرند و به تو به قولی چراغ سبز نشان میدهند پیش می آید که این مورد در مورد جنس مقابل هم صدق می کند امروز نمی خواهم در شعر متن یا هر چیز دیگری حرف بزنم می خواهم محکم بی پرده از عشق و  رسیدن آن به دوست داشتن حرف بزنم و به ایراداتی که در تمام ما هست بپردازم

آری عشق چیزیست زیبا تو اذیت می شوی اما احساس نمی کنی لذت می بری از این که با او هستی حتی اگر از کار اخراج شوی.

 و او تو را می پذیرد حال دیگر تو نباید فدا شوی اینجا است که عشق به دوست داشتن تبدیل می شود و اصل هم همین است. تو تا امروز می خواستی برسی به معشوقه ی خود

خوب ؟؟؟؟رسیدی!!!!!!!!چه شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینجا دوست داشتن معنا می کندتو دیگر خود نیستی و تنها که بتوانی به راحتی خود را فدا کنی تو الان تعهد برای خود ایجاد نمودی چون حتی اگر تو را دوست نداشته باشد عشقت را پذیرفته پس به تو تکیه کرده و تو به او. پس الان تو برای او هم هستی و وظیفه داری جدا از او مراقب خود هم باشی خوش تیپتر

خوشکل تر و.....(برای پسرا)و...........................................................................................................(برای دخترها)

برای همین دیگر نمی توانی از کار اخراج شوی یا برنامه هایت را برای دیدن او دستکاری کنی چون می خواهی با فراق خاطر در کنارش باشی و مشکلی پیش نیاید که تو مجبور شوی به یکباره از کنارش بروی و خیلی موارد دیگر که به عقل من قد نمی دهد

فقط می خواهم از خودم و دیگران خواهش کنم آری از تو خواهش کنم که وقتی احساس کردی کسی که عشق خود را به تو ابراز کرده مثل قبل نیست به این نتیجه نرسی که او به تو عات کرده یا عشقش نسبت به تو کم رنگتر شده

کمکش کن نه سد راهش باش

خیلی تند خیلی زخمی و فوق العاده ناراحت....این هم از عاشقی و معشوقی

امضاء

این متنه ادبی نبود پس تنها...سکوت ننوشتتش

من نوشتمش با اینکه از دل تنها در اومد

پس امضاء

کسی که دوستت داره

+ نوشته شده در  87/01/29ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

چه کسی صدا زد رویا

من سراسر همه رویا هستم

گرچه در این دشت تنهایم

همه در یاد شما هستم

من به نامت زنده ام و به یادت در خواب

دیگرم طاقت به ماندن نیست

می روم از بعد رفتنم باز هم شاد باش

گرچه آیم از نبودم آزاد باش

من چه کردم خود نمی دانم

تو چه کردی سوال من همین جا است

لیک بر امواج دریا می نویسم

هنوز هم من در یادم دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده در  87/01/29ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

آسمانی همه محو نگاهت

دو جهان در کمند ابروانت

دل برده ای از دل من

من چه گویم که خرابم خرابم خرابت

گرچه این روزها بس غریبم با جهان

لیک عشقت را به جهانی خریدارم

گفتنی ها بسیار دارم از دلم

اما ناز کردن هایت را نیاز دارم

ناز کن ناز کن من نازت خریدارم

هر چه باشد من خواستارم

دوست دارم هر آنچه دوست داری را هم

 دوست داشته باشم

تقدیم به آبجی گلم که یه تار ومهاش رو بهیه دنیا نمی دم

خیلی دوستت دارم عزیزم

 

+ نوشته شده در  87/01/28ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

گاه بی گاه لب پنجره ی خاطره ها می نشینم و نگاهی غریب به آشنا ترین روزهای زندگی خود می اندازم. روزهایی قابل لمس که هر چه دست روی آن می کشم نمی توانم احساسشان کنم ولی      می دانم که هستند.

روزهایی زیبا تلخ شیرین و یا حتی ترش را در زندگی ام به یاد دارم

 اما آنچه می دانم

مهربانم تو مرا یاد کنی یا نکنی من به یادت هستم و به یاد شب رویایی تنها با تو بودن  می نویسم قصه ی سرسبزی را.

ای قدیمی ای خوب!

دایم از خنده لبانت لبریز دامنت پر گل باد و به یاد روزگاران غریب قریب مست باش از بوی خوش نیلوفر

گرچه نیستم در کنارت اما تو تنها آرزویم هستی نه به تنهایی خود می اندیشم نه به روزهای سخت

من تو را می خواهم و به تو می اندیشم

آرزویم همه شادابی توست

دامنت پر گل باد 

 

+ نوشته شده در  87/01/27ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

بر دل شاخسار خشک کویر                                                      ای گز جوان 

می طراود گز پایدار                                                                 همتت بلند مرد آسمان  

می کند نرمی او                                                                    ای به پیران خندیده 

با دل سنگ بادها                                                                   حرمتت را ارج نهم در این داستان

گرچه پایش می لرزد                                                               گرچه گز نامی غریب است 

ایستاده بر افلاک او                                                                 آشنای دل خفته ی انسان

گرچه بادش اندازد                                                                  گرچه بی رنگ و جلا است 

سروی است در دل صحرا او                                                      پاکی اش حکمت کردگار

 گز تنها بس مهربان و رئوف است                                              از چه گویم من گزافه بر تو 

گرچه تندی کرده آفتاب صحرایی او                                             بی خرد سرو را نگو گز را بگو 

گر چه کم برگ و جوان است                                                                

هدیه کرده سایه ای پاره پاره او

سرو گرچه قوی است اما

گز به قلبش قوت دارد

می تپد قلب گز جوان

از برای نام کهن صحرا سوز

آه گرچه آهی نمی کشد

خشکانده سوزش لب دریا نوش

 

 

+ نوشته شده در  87/01/27ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

هنوز هم در دلم دوستت دارم با اینکه به گفته ی خودت ما برای هم ساخته نشدیم

هنوز هم لبخند شیرین تو از یادم نرفته است

درست است من تو را دارم اما در داشتن و نداشتنت به یک اندازه سهیمم و من تو را برای خود و برای دنیای خود می خواهم تو تنها چیزی هستی که برای خودم می خواهم

چیز سختی نیست حداقل حرفش....

فقط بگو کنارم می مانی تا یک دنیا آرامش را برای روز تولدت به همراه خودم با کاغذ نارنجی کادو بپیچم

همیشه دوستت دارم...عزیزم

+ نوشته شده در  87/01/26ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

خیلی تنهام٬احساس می کنم بی کسم٬می خواهم گریه کنم اما سینه ای برای اینکه سرم را بر آن تکیه دهم تا تکیه گاه هق هقم باشد نمی بینم

می دانم دوستان در نظرات گفتند که چرا اینقدر نا امیدی!!!! اما امشب نا امید از امیدم

در اعماق وجود پر تلاتمم هر چه گشتم روز شادی پیدا نکردم که در پایان آن اشکی نباشد

آرزویی نکردم مگر به شرط آنکه ضرری برای دیگران نداشته باشد

خدا می داند که نفرین نکردم و از هر کس که ناراحت شدم به ساعتی نکشید که حلالش کردم اما الان سایه ی هولناک تنهایی را بر سر بی سر پناهم حس می کنم

آری من تنهام بی کس غمگین اما نه افسرده هستم

 وامدار غم دیگر کسانم که هدیه بر قلب ناتوانم کردند و به آرزوی روزی با او روزی تنها و تنها با او هستم

خدا می داند که چیزی از این دنیا نخواستم جز او که به تمام دنیا برایم می ارزید و من برایش ارزشی نداشتم

خدانگهدارت باشد گرچه حتی حداحافظی خود را از من دریغ کردی

+ نوشته شده در  87/01/25ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

در سرایم غم ناله  کرده

از جفای عالم شکفه ی مستانه کرده

نازنینا دل ربودی آتشی بر دل نهادی

تا نگیریم سخت در آغوش می سوزد این جان مدهوش

سر به بالینم نگذارد در دو عالم مه رویی

چون تو باشی در نگاهم تمام عمر باد این آرزویی

گفتنی ها بسیار دارم از این حال خراب

لیک بغض دل نمی رود جز بر سینه ی یار

هر چه کردند از همه عالم جدایم

من چو تنها...سکوتم واژه ی غمهای عالم

+ نوشته شده در  87/01/24ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

در کلبه ی ما را جز به غم و تنهایی راهی نیست

شکفه ی نیست چون خود کرده تدبیر نیست

گر چه بی وفایی گشته عادتمان

اما نمی دانم عادت را دگر غمش چیست!!!!

+ نوشته شده در  87/01/23ساعت   توسط تنها...سکوت  | 

تکه های کوچکی روی زمین است
یکی له می کند دیگری از کنارش می گذرد
تو گر قد خم کردن را کم نمی دانی تکه هایش بچسبان
که آن قلب من است

روزی قدر من لاله میدانست صنوبر نازم می کشید

چشمه می خشکید اگر روزی سلامش گرم پاسخ نمی دادم

تو آن محبوب بی همتایی!!!

اگر سخت گیریم در آغوشت

دگر تابم به ماندن نیست

کجاست لیلا من که مجنونم

بر قبرم خار روییده

بس که بی آبش گذاشتند

تو گر من را می خواهی

سخت گیر در آغوشم

+ نوشته شده در  87/01/22ساعت   توسط تنها...سکوت  |